حرفای من با خدا

اینا حرفای یه دختر مهربون و تنهاست که برای خدای خودش  می نویسه.

تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 14 اسفند ماه سال 1390

شکایت

 

سلام خدا!

 

خدا خیلی بدی !

 

می دونم که خودتم می دونی!

 

آخه تو مگه کار و زندگی نداری که

 

همش بالا سر منی و منو اذیت می کنی

 

و یه کاری می کنی دلم بشکنه؟

 

مگه فقط من یکی رو آفریدی؟

 

این همه غم و غصه بَسَم نیست؟

 

حتماً باید از ناراحتی دق کنم

 

تا ولم کنی؟ (هر چند تو اون دنیام

 

مطمئنم که دست از سر من بر نمی داری!)

 

خدا آخه چرا آدمای دور و بر من این جورین؟

 

اون از بابام که خیلی سختگیری می کنه و

 

اردو و بیرون و ... نمی ذاره برم و منو

 

مجبور کرده چادر سرم کنم.اونم از

 

کِی؟ از سوم دبستان!

 

اون از مامانم که همش باهم دعوا

 

می کنیم(البته بیشتر اون منو دعوا می کنه)

 

و خیلی مامان بدیه وهمچنین خیلی دهن لقه!

 

طوری که من جرئت ندارم باهاش حرف بزنم!

 

اون از دایی محسنم که دیگه من واسش بی ارزش

 

شدم و فقط تارا جونش رودوست داره.

 

(تارا دخترِ اون یکی داییمه) می فهمه دلیل ناراحتیِ

 

من اونه ولی واسش مهم نیست.

 

اون از دوستای تو مدرسه م که

 

هر کدومشون رو بخوام بگم ساعت ها

 

طول می کشه!اصَن نمی دونم از

 

کدومشون بگم!

 

از مینای دروغگو بگم یا از فائزه ی نامرد

 

از عاطفه بگم یا از...

 

اون از زن عموی نفهمِ بیشعورِ عقده ایِ

 

ـــــــــــ م که اعصاب واسم نذاشته.

 

اون از عمه م که از ترس از زن عموم

 

جرئت نداره منو جایی ببره یا

 

بهم هدیه ای چیزی بده!

 

خدا بسه یا بازم بگم؟ها؟

 

خدا خیلی حرف دارم ولی وقت

 

ندارم.فقط اینو بدون توهم مثه

 

همینایی.از نظر من تو از ایناهم

 

بد تری.اینا اگه بدی کنن، می گم

 

اشکالی نداره. انسانن.انسان هم

 

که جایز الخطاست.ولی تو چی؟

 

تو خدایی.خدا.خدایی که خیلی

 

بده!

یکشنبه 4 دی ماه سال 1390

دایی محسن

 

سلام خدا! 

 

وای خدا خیلی ناراحتم!  

 

چند شب پیش که خونه‌ی مادرجانم دعوت بودیم 

 

 همگی‌مون٬چون از  

 

دست دایی محسنم ناراحت بودم٬  

 

خیلی بد باهاش رفتار کردم. فکر کنم   

 

از دستم ناراحت شد. 

 

خداجونم تو که منو می‌بخشی نه؟ 

 

حالا که منو می‌بخشی٬ یه کاری کن  

 

دایی محسنم هم منو ببخشه. 

 

من خیلی دایی محسنمو دوست دارم. 

 

 

پنجشنبه 10 آذر ماه سال 1390

فرشته‌ای به نام عاطفه

 

سلام خدا!

 

یه زمانی یعنی تا همین چند وقت پیش  

 

دو تا از دوستامو با اینکه خیلی منو اذیت  

 

می‌کردن خیلی دوسشون داشتم.

 

آخه می‌دونی؟اون موقع‌ها نفهم بودم.  

 

چشامم بسته بود.هی با خودم می‌گفتم: 

 

درست می‌شه.همه چی خوب می‌شه.

 

ولی خوب که نشد هیچی، هر روز بدترم شد.

 

تا اینکه تو یکی از فرشته‌هاتو واسم فرستادی. 

 

البته این فرشته‌ی تو از کلاس اول راهنمایی  

 

تا همین امسال که من دوم دبیرستانم باهام  

 

بوده و هست. ولی من ...

 

ناخواسته نمی‌دیدمش.یعنی می‌دیدمش ولی 

 

 نه اونطوری که باید می‌دیدمش.

 

خلاصه این فرشته‌ی تو یه کاری کرد که  

 

من چشام باز بشه.

 

این فرشته باعث شد زندگیم عوض شه  

 

و من دوباره همون دختر شاد قبلی بشم. 

 

اون باعث شد من معنای واقعی دوست رو  

 

بفهمم و مشکلم حل شه.البته با کمک تو.

 

راستی می‌دونی اسم این فرشته که می‌گم چیه؟

 

اسمش عاطفه‌ ست. خودشم مثه اسم قشنگش 

 

 پراحساسه.

 

خدایا من خیلی ممنونم. هم از تو و هم از دوست

 

خیلی خوبم عاطفه. 

 

 

جمعه 4 آذر ماه سال 1390

جعبه ای از لبخند

 

با توام، باتو،خدا

 

یک کمی معجزه کن

 

چندتا دوست برایم بفرست

 

پاکتی از کلمه

 

جعبه‌ای از لبخن

 

نامه‌ای هم بفرست

 

*

 

کوچه‌های دل من

 

باز خلوت شده است

 

قبل از اینکه برسم

 

دوستی را بردند

 

یک نفر گفت به من

 

باز دیر آمده‌ای

 

دوست قسمت شده است

 

*

باتوام، باتو، خدا

 

یک دل قلابی

 

یک دل خیلی بد

 

چقدر می‌ارزد؟

 

من که هرجا رفتم

 

جار زدم:

 

شده این قلب حراج

 

بدوید

 

یک دل مجانی

 

قیمتش یک لبخند

 

به همین ارزانی

 

*

 هیچ وقت اما

 

هیچ کس قلب مرا قرض نکرد

 

هیچ کس دل نخرید

 

*

باتوام، باتو، خدا

 

پس بیا،این دل من، مال خودت

 

من که دیگر رفتم اما

 

ببر این دل را

 

دنبال خودت

 

                         «عرفان نظرآهاری»

دوشنبه 25 مهر ماه سال 1390

داری خوب می‌شی!!!

 

سلام خدا! 

 

چی شده که باز داری منو می‌بینی؟!!!!!!!! 

 

خیلی خوبه ها! 

 

زندگیم یه جورایی قشنگ شده!!! 

 

دستت درد نکنه!! 

 

اگه همینجوری ادامه بدی عالیه! 

 

سه شنبه 12 مهر ماه سال 1390

قلب مهربون

 

سلام خدا! 

 

یادته چند روز پیش از ته دل ازت خواستم 

 

یه قلب سنگی بهم بدی؟ 

 

حالا امروز می‌‌خوام بگم پشیمون شدم! 

 

همین قلب خودم خیلی خوبه. 

 

فقط یه کم صبر و تحمل بهم بده تا 

 

بتونم بدی‌هایی که در حق من می‌کنن 

 

تحمل کنم. 

 

می‌دونی چیه؟ 

 

من خیلی خوشحالم که خیلی مهربون 

 

و احساساتی‌م ولی همه می‌گن این  

 

خیلی بده و اذیت می‌شی. 

 

البته خودمم به این نتیجه رسیدم. 

 

حتی یه عالمه هم سعی کردم مثه  

 

آدمای دور و برم سنگدل باشم 

 

ولی نتونستم. 

 

حتی نتونستم یه ذره فقط یه ذره 

 

کسی یو که خیلی اذیتم کرد یا به 

 

عبارتی داغون و نابودم کرد٬ 

 

ناراحت کنم. 

 

خدا به نظرت این خوبه یا بده؟! 

 

جمعه 8 مهر ماه سال 1390

؟

 

 

دلم گرفته خدا 

 

خیلی 

 

دوشنبه 28 شهریور ماه سال 1390

مدرسه

 

سلام خدا! 

 

دیگه داره مدرسه‌ها شروع میشه. 

 

خدا باز یه کاری نکنی که من مثه 

 

پارسال هی تو مدرسه گریه کنم ها؟ 

 

پارسال چه قدر بهت گفتم اذیتم نکن؟ 

 

ولی تو اذیتم کردی و هر روز گریه مو 

 

درآوردی؟ 

 

خدا دیگه امسال بی خیال اذیت کردن 

 

من شو. 

 

خوب من گناه دارم اینقدر گریه کنم! 

 

این همه آدم٬ گریه‌ی یکی دیگه رو درآر خوب! 

 

راستی من دیگه نمی‌خوام همون دختر 

 

پارسالی باشم. 

 

تصمیم گرفتم همه چی مو٬ همه چی مو  

 

عوض کنم. حتی دوستامو. 

 

البته این کار خیلی سختیه ولی خوب... 

 

دوست دارم خدا! 

 

 

چهارشنبه 23 شهریور ماه سال 1390

نماز

  

سلام خدا مرسی که اون روز  

 

دعامو برآورده کردی. 

 

خدا دیگه می‌خوام دختر خوبی بشم. 

 

می‌خوام از این به بعد نماز بخونم. 

 

خدا کمکم کن. 

 

من واقعا می‌خوام نماز بخونم ولی 

 

این شیطون لعنتی نمی‌ذاره! 

 

خدا باور کن موقعی که می‌خوام نماز 

 

بخونم٬ هم صدای شیطون و هم صدای 

 

فرشته هاتو می‌شنوم. 

 

فقط بعضی وقتا می‌تونم به حرف  

 

اون فرشته هه گوش کنم و نماز بخونم. 

 

خدا کمکم کن . 

 

منم از همین امشب شروع میکنم. 

 

دیگه بقیه‌ش باتو.باشه؟‌

دوشنبه 7 شهریور ماه سال 1390

فردا

  

وای خدا خیلی می‌‌ترسم. 

 

اِ  راستی سلام. 

 

خدایا کمکم کن. 

 

خدا یه کاری کن فردا موفق بشم. 

 

خوشبختی و بدبختی من فقط به  

 

فردا بستگی داره. 

 

قلبم داره میاد تو دهنم. 

 

دارم از استرس میمیرم. 

 

خدا دستم به دامنت. 

 

همین یه فردا دعامو برآورده کن. 

 

 

چهارشنبه 2 شهریور ماه سال 1390

****

 

سلام خدا! 

 

دیدی باز دیشب امام رضا نخواست من  

 

برم حرمش و دعا کنم؟ 

 

 هر چند ۲ شب قبلی که رفتم حرم  

 

اصلا دعا نکردم. 

 

آخه می‌دونی؟ یادم شد دعا کنم. 

 

راستی خدا تو چرا این قدر پسرا رو 

 

نفهم و بیشعور آفریدی؟ 

 

تو شب قدر٬ اونم تو حرم امام رضا هم 

 

دست از کثافتکاری و چشم چرونی و  

 

متلک گفتن و شماره دادن و... برنمی‌دارن. 

 

خداجونم! 

 

گناه دارن طفلکی ها! 

 

آدمشون کن!!!!!!!!!! 

 

 

 

سه شنبه 1 شهریور ماه سال 1390

فائزه

 

سلام خدا 

 

چه قدر دیشب خوابای خوبی دیدم! 

 

همه ش فائزه تو خوابم بود! 

 

اصلا دلم نمی‌خواست از خواب بیدارشم. 

 

خدا دلم خیلی برا فائزه تنگ شده. 

 

ولی به دلایلی نمی خوام بهش زنگ بزنم 

 

یا براش تو وبش نظر بذارم. 

 

خودت دلایلمو می‌دونی. 

دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1390

حرم

 

سلام خدا 

 

ما دیشب رفتیم حرم امام رضا. 

 

بالاخره امام رضا منو هم طلبید. 

 

راستی خدا دیدی دیگه نمی‌تونم روزه بگیرم؟ 

 

دکتر گفته نباید روزه بگیری. 

 

آخه تو معده م یه چیزیه که هنوز نمی‌دونه چیه! 

 

۳شنبه جواب آزمایشم حاضر میشه. 

 

خدا خیلی دردم گرفت وقتی دکتر ازم خون گرفت. 

 

شنبه 15 مرداد ماه سال 1390

روزه

 

سلام خدا! 

 

آخه چرا من نمی‌تونم مثه خیلی از آدما ماه رمضونا روزه بگیرم؟ 

 

یادته؟ پارسال خودمو کشتم تا تونستم ۱۵ روز روزه بگیرم!!!!!!! 

 

امسال که فقط ۳ روز گرفتم که از اون ۳ روز٬ ۲ روزش ماه رمضون  

 

نبود!!!!!!!!!!! دیگه هم فکر نکنم بتونم بگیرم. 

 

کاش منم مثه خیلی از آدما روزه می‌گرفتم و درد نمی‌کشیدم! 

 

می‌دونی؟ مامان جونم(مامان بابام) همه‌ش بهم می‌گه: روزه باعث  

  

می‌شه آدم هیچ مرضی نگیره.  ولی من وقتی روزه می‌گیرم٬ 

 

انگار معده‌م داره سوراخ می‌شه! 

 

خدا آخه من گناه دارم! تو که نمی‌دونی معده درد چه درد بدیه! 

 

یکشنبه 26 تیر ماه سال 1390

دایی محسن من

 

سلام خدا! 

 

مرسی که حال عمو جونم خوبه و امروز از بیمارستان مرخص می‌شه. 

 

راستی خدا دلم خیلی واسه دایی محسنم تنگ شده. 

 

دیشب هم خوابش رو دیدم. خیلی دوسش دارم. 

 

بهترین دایی دنیاست. 

 

خدا خیلی مواظبش باش. 

 

 

چهارشنبه 22 تیر ماه سال 1390

عمو هاشم

 

سلام خدا 

 

دیگه باهات قهر نیستم ولی دوستت ندارم. 

 

الآنم فقط می‌خواستم واسه عمو هاشمم دعا کنم. 

 

یا امروز یا فردا می‌خواد کمرش رو عمل کنه. 

 

خدا من همین یه دونه عمو رو دارم ها! 

 

حواست باشه! 

 

 

 

 

سه شنبه 7 تیر ماه سال 1390

قهرم

 

سلام خدا 

 

خیلی بدی باهاتم قهرم. 

 

تو که چشم نداری و این اشکای من که تموم صورتم رو 

 

پر کرده نمی‌بینی. اگه می‌دیدی حد اقل این قدر اذیتم  

 

نمی‌کردی. 

 

دیگه دوستت ندارم می‌فهمی؟ 

 

دیگه هم نمی‌خوام باهات حرف بزنم. 

 

دیگه هیچی واسم مهم نیست حتی قهر با تو. 

 

با تویی که... 

 

دوشنبه 30 خرداد ماه سال 1390

وای

 

سلام خدا 

 

مامانم فردا می‌خواد بره کارنامه مو بگیره

شنبه 28 خرداد ماه سال 1390

نماز

 سلام خدا 

 

وای نمی‌دونی الآن چه احساسی دارم 

 

اون موفعی که از خواب بیدار شدم٬ 

 

دیدم بابام داره ماز می‌خونه. 

 

اصلا باورم نمی‌شد بابای من که تا حالا فکر 

 

می‌کردم یاد نداشته باشه نماز بخونه٬ 

 

حالا نماز بخونه. 

 

راستی خدا دوشنبه کارنامه مو می دن. دستم به دامنت! 

جمعه 27 خرداد ماه سال 1390

گربه کوچولو و مار

 

سلام خدا 

 

خیلی خوشحالم چون اون گربه کوچولویی که 

 

من باعث شدم از تو حیاط مامان جونم بره٬ 

 

دوباره برگشته. 

 

حالا بزرگترم شده. 

 

من تازه دیروز دیدمش. 

 

خیلی گرسنه بود و من به هش از ماکارونی های 

 

ناهار مامان جونم دادم و اونم خورد. 

 

          ----------------------------------------------------------------------------------- 

دیشب هم که رفته بودیم خونه مادرجانم٬ 

 

دیدم یه مار گرفتن کردن تو شیشه٬ کنار حیاطشون. 

 

دایی بزرگم که آتش نشانه٬ مار رو در آورد و ما نازش 

 

کردیم. اینقدر خوشگل بود که نگو. 

 

خیلی دوست داشتم متل من باشه. 

 

  

دوشنبه 23 خرداد ماه سال 1390

بارون

 

سلام خدا 

 

مرسی که امروز اینجا باروون اومد. 

 

هنوز هم داره میاد. 

 

شنبه 21 خرداد ماه سال 1390

معدلم

سلام خدا! نمی‌دونی چه قدر امتحان فیزیک و ریاضی‌مو افتضاح کردم!  

 

خدا اگه معدلم بالا نشه می‌میرم ها!  

اونوقت تو مقصری! من که یه کم خونده بودم.  

نمی‌دونم چرا خراب کردم.  

خوب امتحان امسالش هم از امتحان سال  

پیشش سخت تر بود.  

خداجونم من شب جمعه که شب آرزوها بود،  

دعا کردم معدلم بالا بشه.  

خدا دعامو قبول کن باشه؟  

یه کاری کن این دوتا امتحانامو که بد دادم، 

 کمه کمه کمه کم بالای 14 بشم  

اگه زیر 14 بشم تجدید می‌شم ها.  

بعدش می‌دونی چقدر بد می‌شه؟ 

 آبروم می‌ره ها!  

خدا بهت التماس می‌کنم یه کاری کن معدلم بالا بشه. 

 من که می‌دونم این کار واسه تو چیزی نیست. 

 اگه معدلم خوب بشه و تو همین مدرسه موندم،  

بهت قول می‌دم دیگه درسم رو بخونم. خدا خواهش می‌کنم. 

 

 

دوشنبه 9 خرداد ماه سال 1390

اخلاق بد من

سلام خدا

یه عالمه حرف دارم که بهت بزنم

ولی وقت ندارم.

خدا این چه اخلاق بدیه که به من دادی؟

هر موقع ناراحتم،هرموقع خوشحالم،

هر موقع دلتنگم،هر موقع می‌خوام

ابراز احساسات کنم،هر موقع می‌خوام

 بفهمم کسی دوسم داره یا نه،

هر موقع می‌خوام سلام کنم ،

هر موقع می‌خوام خداحافظی کنم،

هر موقع می‌خوام آشتی کنم،

هر موقع می‌خوام...

حتماً باید برم تو بغل کسی.

اگه کسی بغلم نکنه فکر می‌کنم

از من بدش میاد و منو دوست نداره

و گریه‌م می‌گیره.

مثل امروز صبح که مینا بغلم نکرد؛

مثل اون روز که دایی محسنم بغلم نکرد؛

مثل خیلی از روزا که فائزه بغلم نمی‌کنه

و مثل خیلی از روزای دیگه که من همه‌ش

گریه می‌کنم.

خدا این اخلاقو از من بگیر.باشه؟ 

شنبه 7 خرداد ماه سال 1390

شعر

سلام خدا

امروز میخوام واست یه شعر بنویسم.

میدونم خیلی شنیدیش ها، ولی میخوام برات

بنویسمش.من که خیلی این شعرو گوش میدم

 چون انگار از زبون خودمه.

(علی باقری میخونهش):

 

کنج اتاقم باسکوتم

تنها نشستم و پلکامو بستم

فرقی نداره روزگار واسم

از دست آدماش خستهی خستهم

هرکی یه جور دست رو دلم میذاره  

هرکی یه جور میره تنهام میذاره  

دلا سنگ شده خوبیا کم شده

هرکی یه  جور گریهمو در میاره

به خندههام غم فراوونه و

توچشام همیشه نمنم باروونه

گریههامو کسی دوست نداره و

واسه همینه که لبام همیشه خندونه

غم تو دلم دیگه نمیخوام بمونه

دل میخوام عاشقونه واسم بخونه

توی تاریکی آسمون قلبم

ستاره چشمک بزنه و بمونه

خستهم از آدمکای دوروبرم

وقتی تو تنهاییهام جام میذارن

وقته احتیاجه به دستاشون

میرن و منو تنهام میذارن

دیگه بسه آسمونو گریون دیدن

  بسمه هرچی نامردی دیدم

  بسمه هرچی دلمو شکوندن

هیچی نگفتم فقط خندیدم

شب بودو غم بودو دل بودو نبودن

شعرای عاشقونه سرودن

تن نمیدم به عشقی که دروغه

مجنون زمونه قلبش شلوغه

(اینجا رپ میخونه که من خوشم نمیاد!

پس برات نمینویسم!

بعدش باز اینارو میخونه):

آ خدا قلبا همه تنها میمونه

کسی دیگه قدر کسی رو نمیدونه

آ خدا دلم تنگه از زمونه

اما هنوز میخونم عاشقونه

آ خدا سنگ صبور من تویی

به عشقه تویه که هنوزم میخندم

به آسمون آبی و فرشتههای تو آسمونت

دل میبندم

موندم برای عاشقی

خوندم برای دلای شقایقی

ولی ازم گذشتن به سادگی

منو خواستنم واسهی دقایقی

هر کی خودشو یه جوری جا کرده شو

هر کی با دلم یه جوری تا کرده 

ولی باید فکر آرزوها بود و

غم گذشته رو فراموش کردهش

خستهم از آدمکای دوروبرم

وقتی تو تنهاییهام جام میذارن

وقته احتیاجه به دستاشون

میرن و منو تنهام میذارن

دیگه بسه آسمونو گریون دیدن

 بسمه هرچی نامردی دیدم

 بسمه هرچی دلمو شکوندن

هیچی نگفتم فقط خندیدم

شب بودو غم بودو دل بودو نبودن

شعرای عاشقونه سرودن

تن نمیدم به عشقی که دروغه

مجنون زمونه قلبش شلوغه

 

 

شنبه 7 خرداد ماه سال 1390

امتحان فیزیک

 

سلام خدا 

خیلی بدی.امتحان فیزیکم رو گند زدم . 

من امروز اصلا تقلب نکردم و گند زدم. 

اگه مثل بقیه تقلب می‌کردم گند نمی‌زدم. 

من که درسم رو یه کم خونده بودم 

تو چرا کمکم نکردی؟ 

اگه بابام نذاره دیگه درس بخونم، 

خیالت راحت می‌شه؟ 

امروز یه عالمه بعد از امتحان گریه کردم. 

 

چهارشنبه 4 خرداد ماه سال 1390

کار بد

 

سلام خدا 

دیروز مثلا می‌خواستم کار خوب بکنم و حیاطِ  

مامانجونم رو شستم. 

ولی این کار من باعث شد اون گربه کوچولویی که 

چند روز پیش تو حیاط به دنیا اومده بود٬ 

بترسه و فرار کنه. 

با اینکه خیلی کوچولو بود ولی تونست از دیوار 

بالا بره. 

خدایا منو ببخش. از دستی این کارو نکردم. 

 

راستی خدا امتحان زیست امروزم رو گند زدم. 

اگه خیلی بالا بگیرم۱۷ می‌شم. 

خدا اگه معدلم کم بشه بدبخت می‌شم ها. 

 

 

سه شنبه 3 خرداد ماه سال 1390

امتحان

سلام خدا 

خداجونم یه کاری کن امتحان فردامو خوب بدم. 

همون امتحانِ سختِ زیستِ کشوریِ سمپاد رو می‌گم! 

باشه؟ 

 

 

  

چهارشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1390

روز آخر

سلام خدا  

امروز آخرین روزی بود که درس داشتیم. 

از فردا امتحانات ترمم شروع می‌شه. 

امروز من و فائزه با هم رفته بودیم اون  

پشت و... 

من گریه کردم و ... 

 

دوشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1390

 

خدا دارم دق می کنم.خودت می دونی چرا. 

 

دوشنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1390

خداحافظی....

سلام خدا !...

 

چند وقته اپ نکردم.آخه مامانم این چند وقت بدجوری باهام لج کرده.اتفاقاتی برام افتاد وهمچنین حرفای زیادی دارم که بهت بگم. 

 

۱-خرگوشم رو دادم به شوهر خالم.چون معلم زیستم گفت که تو موهای خرگوش یه چیزیه که اگه وارد بدن دختر بشه باعث نازاییش میشه.منم راستش ترسیدم و دادمش به شوهر خالم !!!

 

۲-خدا هر روز که میگذره من بیشتر به فائزه وابسته میشم و اصلا دلم نمیخواد از این مدرسه برم.من خودم میدونم اگه فائزه رو نبینم دق میکنم. خدا من بینهایت فائزه رو دوست دارم. خدا هر جور شده نذار من از این مدرسه برم.المتاس میکنم.اگر هم بعضی موقع ها از روی نفهمی بهت گفتم دیگه نمیخوام تو این مدرسه بمونم حرفمو گوش ندی ها .باشه؟؟

من جونم به فائزه بنده اگه من از فائزه دور باشم میمیرم ها. هر موقع فکر میکنم آخرین باری که فائزه رو میبینم ۲۵ خرداده اشکم همینجور میریزه.

 

۳-بابام چند روز پیش منو دعوا کرد.میدونی چرا؟؟چون وقتی فاطمه داشت اون کارو میکرد من داشتم برای تو تو این وب چیزی مینوشتمو اصلا حواسم به فاطمه نبود .به خاطر همین بابم منو دعوا کرد.نمیدونم چرا منو مقصر میدونه.تقصیر من نیست که!هست؟

 

 ۴-خدایا یکی از اخلاق های من خیلی بده.من که خودم از این اخلاقم متنفرم ولی دست خودم نیست.تا وقت گیر میارم یا غیبت میکنم یا ادای کسی رو در میارم.نمیخوام این کارارو بکنم ولی یدفگی مثلا شروع میکنم ادای معلمامو در میارم.یه کاری کن کلا این اخلاق تو من ریشه کن شه. راستی خدا من چجوری از معلم های سال قبلم حلالیت بگیرم؟؟

 

۵-خدایا امتحانای ترمم شروع شده.قول بده کمکم کنی.باشه؟

راستی شاید تا تابستون اپ نکردم  پس خدا حافظ ....

   1      2    صفحه بعدی